الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

480

ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى )

طبق توصيه او به خدمت دانشمندى كه در موصل بود آمد سلمان در آنجا تا پايان عمر اين دانشمند نيز بود و از آنجا بر حسب توصيه او به قلعه عموريه رفت و در خدمت عالم ديگرى از علماء مسيح در آمد اين دانشمند نيز آفتاب عمرش به پايان رسيد و سلمان كه عاشق حق بود از او خواست كه بالاخره به كجا روى آورد استادش به او گفت : بر اساس اخبارى كه از پيامبران سابق رسيده در همين ايام پيامبرى بر اساس آئين ابراهيم ( ع ) مبعوث خواهد شد و به سرزمينى هجرت خواهد نمود كه پر از درخت خرما است ، او نشانه‌هائى دارد از جمله : خال بزرگى بين دو شانه‌اش است ، كه به خاتم نبوت معروف است ، از هديه استفاده مىكند ، اما صدقه را نمىخورد . سلمان پس از مرگ استاد به كاروانى از عرب بر خورد كرد به آنها گفت : اين چند گاو و گوسفند كه دارم به شما مىدهم كه مرا به بلاد خود ببريد ، اين كاروان او را به وادى القرى بردند و او را به يك مرد يهودى فروختند ، سلمان مىگويد : هنگامى كه درختان خرما را ديدم يقين كردم كه همان محل موعود است ولى اين شخص مرا به فردى از قبيله بنى قريضه فروخت ، او مرا به مدينه آورد ، من به صفات او آشنا گرديدم و در نخلستان او به كار مشغول شدم ، در اين زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مبعوث شده بود و من از آن بىخبر بودم ، تا وارد مدينه شد روزى به من خبر دادند شخصى از مكه آمده و ادعاى نبوت دارد من فورا نزد پيامبر رفتم و اين موقعى بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در محله قبا بود مقدارى خوراكى كه تهيه كرده بودم نزد او گذاردم و عرض كردم صدقه است ، تو و اصحابت را افراد نيكى يافتم مىخواهم شما ميل بفرمائيد ، حضرت خود دست به سوى آن دراز نكرد ولى به اصحابش فرمود شما بخوريد من با خود گفتم اين يك نشانه ، پيامبر از قبا به مدينه رفت ، من مقدار ديگرى تهيه كردم و به خدمتش رفتم عرض كردم